• دانلود کتابهای الکترونیک مختلف و متنوع با کمترین حجم ممکن
  • قرار گرفتن کتابها در سرور اختصاصی پارس بوک با لینک مستقیم
  • امکان ارسال لینک کتابهای جدید به ایمیل شخصی شما
  • رکورددار تعداد اعضا با بیش از 170 هزار عضو فعال
  • به روز رسانی مداوم سایت با کتابهای جدید ( هر روز یک کتاب جدید )

دانلود کتاب موشی که می‌دانست‎

تاریخ : ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۳

توضیحات : دومین کتاب از مجموعه‌ی ۳ جلدی قصه‌های موش کوچولو، تحت عنوان «موشی که می‌دانست…» داستانی آموزنده است که به کودکان اهمیت کمک کردن به دوستانشان را گوش‌زد می‌کند. این کتاب، اثری از پل چوی است که در سال ۲۰۱۲م انتشار یافته و اکنون با ترجمه‌ی زینب کریمی (اور) در دسترس دوستداران زبان فارسی‌ قرار دارد. مجموعه‌ی ۳ جلدی «قصه‌های موش کوچولو» به‌تدریج منتشر می‌شود و بنا به خواست مترجم، به‌طور رایگان در اینترنت قابل دریافت خواهد بود.

دانلود کتاب داستانهای کوتاه، جالب و پند آموز

تاریخ : ۲ فروردین ۱۳۹۲

داستان کوتاه‎‎

نام کتاب :  داستانهای کوتاه، جالب و پند آموز

نویسنده :  محمدعلی باباپور

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  44

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  2,540  کیلوبایت

توضیحات :  دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستري شد. نامزد وي به عیادتش رفت و درمیان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماري زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهترکه شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت وچشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: ” من کاري جز شرط عشق را به جا نیاوردم”.

(بیشتر…)

دانلود کتاب داستانهای کوتاه و آموزنده

تاریخ : ۵ مرداد ۱۳۹۱

داستانهای کوتاه ‎

نام کتاب : داستانهای کوتاه و آموزنده

نویسنده : حسین صدیقی چافجیری

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  193

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  679   کیلوبایت

توضیحات :  مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ي چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادي نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین براي شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روي دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر براي تعمیر خالی شده بود!!!

(بیشتر…)