• دانلود کتابهای الکترونیک مختلف و متنوع با کمترین حجم ممکن
  • قرار گرفتن کتابها در سرور اختصاصی پارس بوک با لینک مستقیم
  • امکان ارسال لینک کتابهای جدید به ایمیل شخصی شما
  • رکورددار تعداد اعضا با بیش از 170 هزار عضو فعال
  • به روز رسانی مداوم سایت با کتابهای جدید ( هر روز یک کتاب جدید )

دانلود کتاب مجموعه داستان خاکستر زمان

تاریخ : ۳ شهریور ۱۳۹۱

سازهای اصیل ایرانی ‎

نام کتاب : مجموعه داستان خاکستر زمان ‎

نویسنده : هادی نعمتی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه :  148

قالب کتاب : PDF

حجم فایل :  808   کیلوبایت

توضیحات : نفس نفس می زدم و بدنم می لرزید. جسمم بر پاهایم سنگینی می کرد و توان ایستادن نداشتم. به سمت تختی که پشت دخل و یخچال مغازه بود رفتم و روی آن نشستم، حتی نشستن هم برایم سخت بود، فشارم پایین افتاده بود و سرم گیج می رفت. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و تقریبا ولو شدم. حسن از درب پشت مغازه وارد شد و روبه روی من روی دو پا نشست و توله سگ کوچکی که دو ماهی بیشتر از سنش نمی گذشت و هنوز اسمی برایش انتخاب نکرده بودیم، پشت سرش آمد و دور و برش می پلکید تا توجه او را به خود جلب کند، ولی حسن که همیشه سر به سرش می گذاشت و همبازی خوبی برایش بود، امروز حوصله سر و کله زدن با او را نداشت. سرش را پایین انداخته بود، فرم نشستن و پایین افتادن سرش چهره یک گناهکار را آنگونه که در تلویزیون دیده بودم برایم مجسم می کرد. قیافه اش درهم و شکسته بود و پیرتر از آنچه بود به نظر می رسید، با اینکه 11 سال بیشتر نداشت، انگار دنیا خیلی زودتر از موعد او را پیر کرده بود.

این کتاب شامل 5 داستان با نامهای کابوس یک شب پاییزی، آن روز روی تپه، از یاد رفته، چند تار مو و خاکستر زمان میباشد

(بیشتر…)

دانلود کتاب مجموعه داستان دیوار

تاریخ : ۲۶ شهریور ۱۳۹۰

دیوار

 

نام کتاب :  مجموعه داستان دیوار

نویسنده : هادی نعمتی

ناشر :  پارس بوک

زبان کتاب :  پارسی

تعداد صفحه : 115

قالب کتاب : PDF  

حجم فایل :  556  Kb

توضیحات :  سكوتي در سياهي شب هاي انزوايم طنين انداخته است، سكوتي به وسعت تمام آرزوهايم، تمام آرزوهايي كه بر باد رفت و امروز جز كوهي از حسرت چيزي برايم باقي نمانده است، تا اين سكوت را با آن در هم شكنم و دنيايي از نو براي خودم بنا سازم. دنيايي كه ديگر در آن اسير سرنوشت و سياهي نباشم، دنيايي كه بتوانم در آن عاشقانه زندگي كنم، نفس بكشم، دوست داشته باشم و حركت كنم. اما امروز در اين گوشه تنها، بي حركت و غم زده نشسته ام، نفسم به درستي بالا نمي آيد، ديوارهاي اتاقم دودگرفته و سياه به نظر مي آيد و در پس اين ديوارها چيزي را نمي يابم، سرم را بر ديوار مي گذارم تا شايد صدايي را از پس ديوار بشنوم اما هيچ صداي مفهومي به گوشم نمي رسد، تنها صداي جانوران كوچك كه آرام در لابه لاي ديوار مي لولند را درمي يابم و همهمه مبهم هزاران آدم كه در پشت اين ديوار فرياد مي زنند و مي خندند… و من تنهاتر از هميشه هستم، انگار نه انگار كه در ميان اين جمعيت زندگي مي كنم اما نه! من در ميان اين جمعيت نيستم، اگر در ميان اين جمعيت هستم پس اين ديوار مابين من و آنها چيست؟ نه! چه نسبتي مي تواند بين من و اين آدمها باشد، آنها به تمام معنا آدمند و من… آنها عاشق مي شوند، كار مي كنند، تفريح مي كنند و وقتي آشنايي را از دست مي دهند گريه هم مي كنند…

(بیشتر…)