توضیحات : پروسپه مریمه نویسنده، مورخ و باستانشناس قرن نوزدهم میلادی اهل فرانسه است. در ۲۸ سپتامبر ۱۸۰۳ در پاریس متولد گردید. پدرش “ژان فرانسوا مریمه” معلم مدرسه هنرهای زیبا بود و مادرش نیز در هنر نقاشی دست داشت. او ابتدا بر اثر تعلیمات پدر و مادرش به پیشرفت های زیادی نائل آمد و زبان های انگلیسی و اسپانیولی را به خوبی فرا گرفت پروسپر از اتمام مدرسه حقوق به اسپانیا سفر کرد مشاهده آثار تاریخی و اخلاق و ظواهر مردم این کشور در روحیه وی تاثیری عمیق به جای گذاشت و به همین جهت در اغلب داستان های او قهرمان و شخصیت های اصلی از اهالی اسپانیا می باشد. پروسپر مدتی نیز در سالن های ادبی فرانسه که گروهی از نویسندگان معروف آن زمان مانند شارل-آگوستن سنت-بوو و مادام روکامیه در آن شرکت داشتند رفت و آمد کرد و بعدا فعالیت های سیاسی خود را آغاز نمود که نتیجه اش رسیدن به نمایندگی مجلس فراماسونری بود او در ۲۳ سپتامبر ۱۸۷۰ در سن ۶۶ در شهر کن بدرود حیات گفت
توضیحات : جلال آل احمد در سفر به سرزمین فلسطین که خود از آن به عنوان ” سفر به ولایت عزرائیل” یاد می کند ، اسرائیل را فرصتی می داند برای حکومت های بی قانون عهد دقیانوسی اعراب… جلال آل احمد در کتاب اش چنین می نویسد: حکومت یهود در آن سرزمین فلسطین نوعی ولایت است و نه دولت. حکومت اولیاء جدید بنی اسرائیل است بر ارض موعد، در سرزمینی نه چندان فراخوانده و موعود و به جبر زمانه یا التزام سیاست یا روشن بینی اولیاء…
توضیحات : سه قطره خون نوشته صادق هدایت، همچون اکثر آثار او از حالت و ویژگی خاصی برخوردار است که اگر خواننده با سبک وی در نوسیندگی مانوس باشد، دقیقا آنرا لمس می کند. مطالعه داستانهای صادق هدایت، در وهله اول خواننده را، اگر دقیق باشد، به تفکر و اندیشه برای یافتن مقصود و منظور نویسنده وامی دارد و سپس او را به دنیای بهت و حیرت می سپارد. در داستان «سه قطره خون» صادق هدایت، دست به تصویر آنچه که در مخیله اش می گذرد می زند. وی برای ترسیم آنچه که می خواهد بگوید، از جنبه های نادر زندگی و توصیف آنها مدد می جوید مثلاً: شرح آنچه که در دارالمجانین می گذرد، برداشت و تصویر دیوانه ها در رابطه با مسئولیتشان، غذایشان و نیز شرح پاره ای از صفات انسانهای ویژه با محمل گربه و نیز تصور و برداشت آدمهای عادی از دیوانه ها و تفکیک مرز بین دنیای دیوانگی به اصطلاح مردم، از دنیای معمولی و… همه و همه مورد استفاده صادق قرار می گیرند.
توضیحات : زنده به گور داستان کوتاهی است به قلم صادق هدایت که در اسفند ۱۳۰۸ در پاریس نگاشته شد. هدایت در این اثر حالات روحی یک بیمار روانگسیخته را به تصویر میکشد. داستان حاوی خاطرات جوانی تنها و بدبین است که در پایان با خوردن تریاک دست به خودکشی میزند. بسیاری این اثر را پارهای از زندگی خود هدایت میدانند. این اثر به چندین زبان زنده دنیا از جمله فرانسه و انگلیسی ترجمه شده است.
توضیحات : وقتی به مدرسه رسیدم توی دفتر ولوله عجیبی به پا بود گویا اصغر روز قبل شیشه یکی از کلاسها را شکسته بود. خانم مدیر مشغول نطق بود : آقا شما سال به سال به مدرسه سر نمیزنید. شما باید با مدرسه به خاطر پیشرفت فرزندتان در تماس باشید … اگر به او میرسیدید چنین اعمالی از او سر نمیزد. این بچه از نظر روانی نرمال نیست حالت تهاجمی دارد همیشه کثیف است. تمیزی که دیگه به پولداری نیست او میتواند با لباسهای کهنه هم تمیز باشد هر روز حمام کند و لباسهایش را بشورد و اتو کند …
توضیحات : آب بالا آمده بود و همه جور خرت و پرت و آت و آشغالهای گندیده را در آغوش گل آلودش با خود میبرد. باد سردی شلاق کش میوزید و با تازیانه ای سرما صورت آمدم ها را کبود میکرد. صدای تازیانه باد بود و سوز و سرما. زمین از باران دیشب پر از گل و لای بود و آب باران توی چاله چوله های آن یه زده بود. روی پل تاکسی بار ها پشت هم صف کشیده بودند و راننده هایشان در انتظار بار، توی سرما این پا و آن پا میکردند. میدان صاحب الامر همهمه ای داشت که در باد گم میشد.
توضیحات : آیریش داستان نویس امریکایی در سال ۱۹۰۳ بدنیا آمد. وی دارای داستانهایی چون کابوس،پسرکی در تعقیب طبهکار،عروس سیاهپوش،پنجره رو به حیاط ،پری دریائی میسیسیپی و نردبان خطر میباشد. این نویسنده در سال ۱۹۶۸ درگذشت. برخی از آثار آیریش توسط فیلم سازان بزرگ دنیا به روی صحنه رفته اند. تروفودر ۱۹۶۷ مصاحبهای با آلفرد هیچکاک انجام داد و آن را به صورت کتاب منتشر کرد و در آن احترام عمیقش را به هیچکاک نشان داد. در ادامه همین دلبستگی بود که تروفو دو فیلم بعدی خود را مستقیماً با الهام از هیچکاک ساخت: “عروس سیاه پوش” به سال ۱۹۶۷، که افسانهای تعلیقدار از انتقام است که در آن ژان مورو پنج مرد را، که در قتل تصادفی شوهرش در شب عروسی دست داشتند، تعقیب میکند و با بیرحمی آنها را میکشد. این فیلم اقتباسی از رمان ویلیام آیریش است. هیچکاک “پنجره رو به حیاط ” آیریش را به سال ۱۹۵۴ به فیلم تبدیل کرد. “عروس سیاهپوش” یک الگوبرداری دقیق و کتابی است از آثار هیچکاک و فیلم دوم، “پری دریائی میسیسیپی” به سال ۱۹۶۹، نیز از رمان ویلیام آیریش اقتباس شده است. تروفو این فیلم را به ژان رنوار تقدیم کرده و در آن اشارههایی به فیلمهای رنوار دارد.
توضیحات : طگوگول بنیانگذار سبک رئالیسم انتقادی در ادبیات روسی و یکی از بزرگترین طنزپردازان جهان است. وی در ۱۸۲۹ منظومهٔ هانس کوشِلگارتِن را به چاپ رساند. این کتاب با موفقیتی روبهرو نشد و تقریباً تمام نسخههای آن را خود گوگول خرید و آتش زد. این ناکامی، نویسندهٔ نوپا را نسبت به ادبیات دلسرد کرد، ولی سرخوردگی او طولانی نبود. در سالهای ۱۸۳۱-۱۸۳۲ داستانهای منثور شبهایی در قصبهٔ نزدیک دیانکا منتشر شد و تحسین الکساندر پوشکین را برانگیخت. رمانتیسم این داستانها در مضمونهای افسانهای و قصهوار آنها و نیز در به تصویر کشیدن زندگی خوش و بیغم مردم نمود مییافت. این اثر گویای عشق و علاقهٔ نویسنده به زادگاهش، اوکراین، و مردم آن است و در آن هنوز از خندهٔ تلخ و آمیخته به گریه که در مجموعهٔ بعدی داستانهای او با عنوان میرگورود (۱۸۳۵) احساس میشود خبری نیست. گوگول در میرگورود به نمایش زندگی پیشپاافتاده و مبتذل مردم عامی روی آورد. این نخستین بار بود که در ادبیات روس نیروی هولناک زندگیِ فاقد معنویت نمایان میشد و ریشههای اجتماعی آن آشکار میگشت. گوگول از سال ۱۸۳۵ تا ۱۸۴۲ مشغول نگارش مجموعهٔ داستانهای پترزبورگی (شامل داستانهای دماغ، پرتره، کالسکه، بلوار نفسکی، یادداشتهای یک دیوانه و شنل) بود که در آنها استادیِ نویسنده در قلمروهای جدیدی جلوه مییافت: گوگول در این داستانها در مقام روایتگر شهرها رخ مینماید که عمق تضادهای اجتماعی موجود در شهر را به چشم دیده و دریافته است.
توضیحات : “بد فورد” نمایشنامه نویس، به سبب کنجکاوی، با فردی به نام “گارو” آشنا میشود. پس از آشنایی پی میبرد که گارو دارای آزمایشگاهی است و کاری علمی میکند. بدفورد به همکاری با گارو میپردازد و آن دو با کمک هم کرهای میسازند و به وسیلهی آن به ماه میروند. در این سفر آنها موجودات غیر عادی و جالبی میبینند، اما در یکی از همین ماجراها بدفورد به تنهایی به زمین باز میگردد. پس از مدتی از سوی گارو که هنوز در کره ماه است پیغامهایی دریافت میکند. گارو درباره ی آن موجودات، اطلاعاتی در اختیار زمین می گذارد. اما آخرین پیغام گارو کامل به زمین نمیرسد و دیگر هیچ خبری از او نمیشود.
توضیحات : این کتاب با استفاده از تخیل نویسنده٬ گرفتاری ها و رنجهای یک خر را بازگو میکند. در ابتدای این داستان که از زبان خر نقل می شود٬ می خوانیم: «من به یک کشاورز بد اخلاق و مغرور تعلق داشتم…اربابم تمام سبزیجات و میوههایی را که در طول هفته رسیده بودند٬ جمع میکرد و دررون سبدهایی بر پشت من گذاشته٬ مرا مجبور به طی کردن مسافت طولانی مینمود …با این وضع، من وقتی با زحمت میتوانستم حرکت کنم؛ این زن بدجنس بر پشت من، روی سبدها مینشست و مجبورم میکرد با همان حال تا بازار «لگل» که یک فرسنگ تا مزرعه فاصله داشت راه بروم. این کار هر بار مرا بیش از حد عصبانی و ناراحت میکرد، ولی از ترس چوب خوردن جرأت بیان آن را نداشتم… .» کتاب «خاطرات یک خر» که در ۱۵ فصل نوشته شده٬ دارای یک ژانر تخیل آمیز است که از این حیث به نظر میرسد قابلیتهای زیادی برای فیلم نامههای انیمیشنی دارد. «بازار روز»٬ «مخفیگاه»٬ «آتش سوزی»٬ «مسابقه الاغها»«سردابها»و «دزدها»از جمله فصول تشکیل دهنده کتاب به شمار میآیند.
توضیحات : کتاب شرح چند سال از زندگی بالارد در زمان کودکی و نوجوانی است که در زمان جنگ جهانی دوم در اردوگاه های ژاپنی ها در چین گذشته است . جیم فرزند یکی از خانوده های ثروتمند انگلیسی بوده که در چین در ناز و نعمت زندگی می کرده است …. در زمان جنگ جهانی دوم در مراحل به اوج رسیدن جنگ روزی جیم به همراه پدر و مادرش در شهر است که ناگهان به آنها حمله شده و از هم دور می افتند به این ترتیب او در ۱۱ سالگی به تنهایی در دوران سخت جنگ در اردوگاه های جنگی زندگی می کند …..
توضیحات : بعضی از هنرپروران کاذب را که می بینم، یاد قضیه ای می افتم که عزت الله انتظامی تعریف می کرد: یک گروه تئاتری را از تهران برده بودیم به یکی از شهرهای شمال. رسیدیم و فرود آمدیم در خانه فرماندار. میهمان مان کرد و سر میز ناهار گفت: «چه خوب کردید به شهر ما آمدید. اینجا ما تئاتر نداریم. تئاتر یکی از چیزهای خوب زندگی است، زندگی بدون تئاتر معنایی ندارد. اصلامن معتقدم که زندگی یعنی تئاتر.» همین طور که داشت فسنجان را روی پلویش خالی می کرد، پرسید: «راستی آقا، این تئاتر شما رنگی است یا سیاه وسفید؟» زندگی «گله وار» دوباره جای خود را در زندگی بشر باز کرده است. بشر عصر ماشین، شده است عین بشر عصر حجر. این را می توان دید و حس کرد. با دیدن گله آدم هایی که یکسان و یکنواخت در اتوبوس ها و متروها در حرکتند. در سینما می نشینند، در میدان های مسابقه هورا می کشند، پای تلویزیون ها میخکوب می مانند، آدم یاد قبیله های باستانی می افتد که یکپارچه مجذوب آیین های مرموز بودند. وقتی که در برابر پیام های مشترک واکنشی یکنواخت داشته باشی، وقتی که با آگاهی های مشترک خواب و خیال های یکسانی داشته باشی و بیم و امیدهای مشترک و جمعی، انگار که به عنوان یک فرد نیستی، مهره ای هستی در یک ماشین عظیم و عددی در میان اعداد. چگونه می توانی در این یکسانی عظیم به خود بیندیشی؟ راهی جز راه گله برگزینی بی آنکه انگشت نمای خلایق شده باشی؟