توضیحات : اگر از من سوال شود که این کتاب را چگونه نوشتی و این داستان زائیده یک تخیل قوی است ؟ جوابی برای گفتن ندارم و نمی توانم به طور قطع بگویم آری یا خیر ! اگر از من سوال شود که آیا من ھمان شخصیت درون داستان ھستم و این اتفاقات زندگی من است ؟ بایستی در پاسخ بگویم ھم آری و ھم خیر ! اگر از من سوال شود که این حوادث آیا یک رویا بوده یا حقیقت ھم داشته ؟ نمی توانم بدرستی پاسخ این سوال را بگویم و مرز بین رویا و حقیقت را مشخص کنم. اگر از من سوال شود که برای چه این کتاب را نوشتی و منظور تو از این نوشته ھا چیست ؟ من نمی توانم به طور قطع بگویم که منظوری از این نوشته ھا دارم یا خیر! ولی این را می دانم که بعضی شب ھا بی اختیار قلم بر می دارم و بسرعت این مطالب که تراوشات ذھنی و یا قلبی من است را یادداشت می کنم وسایر شبھا نمی توانم اندک مطلبی به ادامه آن اضافه کنم!
توضیحات : مردی مقابل گل فروشی ایستاد. او میخواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود. وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه میکرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه میکنی؟ دختر گفت: میخواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت: با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ میخرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج میشدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت: میخواهی تو را برسانم؟ دختر گفت: نه، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمیتوانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد! شکسپیر میگوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم میآوری، شاخه ای از آن را همین امروز بیاور
توضیحات : این مجموعه که در ژانرِ ادبیاتِ مهاجرت قرار میگیرد، از پنج داستان کوتاه تشکیل شده و به زندگی رانندهگانِ تاکسی در کشورِ سوئد میپردازد. مرد گفت : پاشو، کباب ترکی خریدم برات . زن تو جاش غلت زد یواش تر، بچه ها خوابن . و نگاه کرد به قامتِ سیاهِ مرد کرد و گفت ساعت چنده ؟ مرد پاکتِ کباب را گذاشت رو پاتختی : از همو نایی گرفته م که دوس داری. بعد دست برد زیر لحاف و پای برهنه ی زن را نوازش کرد « تا صبح چیزی نمونده ». زن پاهاش را پس کشید « دستت سرده! »
توضیحات : آن هنگام که عصای تارتاروس انتخاب میکند، از میان بازماندههای دو قوم باستانی، آخرین پیشگویی اولین پیشگو به حقیقت میپیوندد. سرنوشت تغییر میکند و دروازههای آینده به روی محارم بسته میشوند. حقیقتی تلخ شکل میگیرد، و حقیقت تازه میشود. در آن دم که خود را در دنیایی ناشناخته میبیند، دنیایی پر از شگفتی و خیال که در آن هر کاری ممکن است، به واسطه قدرتی ناخواسته، قدرتی را میدزدد. در آن دم، تقدیر همگان عوض میشود؛ سیاهی از اعماق بیدار و …
توضیحات : اتاقی ساده در یک آپارتمان با یک میز و صندلیِ چوبی در عمق، یک تلویزیون، یک مبلِ دونفره، و یک مبلِ راحتی کنار پنجره ای که رو به تماشاچی باز می شود. بهروز در حالی که گوشیِ هِدفون به گوش نهاده پشتِ میز نشسته و سرش به کامپیوتر گرم است. از نگاه و حرکاتِ چهره اش پیداست که با کسی چت می کند. شیرین با سینیِ چای وارد می شود و آن را روی میز می گذارد. بعد استکانی برداشته، روی مبل می نشیند و از آنجا دمی به بهروز می نگرد، آنگاه با بی قیدی تلویزیون را روشن می کند و کانال های مختلف را از نظر می گذراند؛ اما خیلی زود حوصله اش سر رفته، استکانش را برمی دارد و به طرفِ پنجره می رود و بیرون را تماشا می کند. سکوت.
توضیحات : نفس نفس می زدم و بدنم می لرزید. جسمم بر پاهایم سنگینی می کرد و توان ایستادن نداشتم. به سمت تختی که پشت دخل و یخچال مغازه بود رفتم و روی آن نشستم، حتی نشستن هم برایم سخت بود، فشارم پایین افتاده بود و سرم گیج می رفت. به دیوار پشت سرم تکیه دادم و تقریبا ولو شدم. حسن از درب پشت مغازه وارد شد و روبه روی من روی دو پا نشست و توله سگ کوچکی که دو ماهی بیشتر از سنش نمی گذشت و هنوز اسمی برایش انتخاب نکرده بودیم، پشت سرش آمد و دور و برش می پلکید تا توجه او را به خود جلب کند، ولی حسن که همیشه سر به سرش می گذاشت و همبازی خوبی برایش بود، امروز حوصله سر و کله زدن با او را نداشت. سرش را پایین انداخته بود، فرم نشستن و پایین افتادن سرش چهره یک گناهکار را آنگونه که در تلویزیون دیده بودم برایم مجسم می کرد. قیافه اش درهم و شکسته بود و پیرتر از آنچه بود به نظر می رسید، با اینکه ۱۱ سال بیشتر نداشت، انگار دنیا خیلی زودتر از موعد او را پیر کرده بود.
این کتاب شامل ۵ داستان با نامهای کابوس یک شب پاییزی، آن روز روی تپه، از یاد رفته، چند تار مو و خاکستر زمان میباشد
توضیحات : کالیگولا نام امپراتوری است که در سال ۳۸ پس از میلاد در رم حکومت می کرد. زندگی این امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسیلا کاملا تغییر می کند. کالیگولا همچنین عنوان نمایشنامه ای است که آلبر کامو آن را براساس داستان این امپراتور به رشته تحریر درآورد. براساس آنچه در نمایشنامه آمده سرگذشت کالیگولا کاملا متکی بر اسناد تاریخی است
توضیحات : مرد جوانی که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال المپیک بود، به خدا اعتقادی نداشت. او چیزهایی را که درباره خداوند میشنید مسخره میکرد.شبی مرد جوان به استخر سر پوشیده آموزشگاهی رفت. چراغ خاموش بود ولی ماه روشن بود و همین برای شنا کافی بود.مرد جوان به بالاترین نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شیرجه برود.ناگهان، سایه بدنش را همچون صلیبی روی دیوار مشاهده کرد. احساس عجیبی تمام وجودش را فراگرفت. از پله ها پائین آمد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.آب استخر برای تعمیر خالی شده بود!!!
توضیحات : جراح دیوانه شرح حال اواخر زندگی فردیناند زائربروخ و به قلم یورگن توروالد به رشته تحریر در آمده است. نویسنده برای نوشتن شرح حال این پزشک مشهور به شاگردان و دستیارانش و بیمارستان هایی که زائر بروخ در آنجا کار کرده بود و بخصوص بیمارستان شاریتی در برلن شرقی مراجعه نموده است. قهرمان اصلی این کتاب یعنی زائر بروخ پزشک و جراح نابغه ای است که در آخر عمر دچار جنون ادواری گردیده و فجایع حیرت انگیزی بدست وی به وقوع پیوسته است. هدف نویسنده کتاب، تالیف یک کتاب پزشکی نبوده است ولی چون کتاب مربوط به شرح حال یک جراح بزرگ است، بطور طبیعی اطلاعات پزشکی و زیست شناسی وارد بافت کتاب گردیده و خواننده از آن اطلاعات بهره مند می شود.
توضیحات : کتاب ماجرای یک پیشوای شهید نوشته ی ایگناتسیو سیلونه از نویسندگان معاصر ایتالیا است. از جمله آثار وی می توان به آثار فونتامارا ، نان و شراب ، مدرسه ی دیکتاتورها یا مکتب دیکتاتورها ، دانه ی زیر برف ، خروج اضطراری، یک مشت تمشک ، راز لوکا اشاره کرد. آنچه در این کتاب مطرح است این است که آیا حفظ قدرت مستلزم دستهای آلوده نیست؟
توضیحات : در جاده ای باریک، خاکی و تاریک در کالسکه ای که اتاقش سقف نداشت، چشمانم باز شد. آسمان پر از ستاره های درخشان بود، گویی آن بالا خبریست. فرشتگان چراغانی کرده بودند و من همچون جنازه ای بی اختیار در کف کالسکه خوابیده بودم. من آنجا چه میکردم ؟ هیچ چیز در حافظه ام نبود. بلند شدم تا به بیرون نگاه کنم. وقتی نگاهم به بیرون افتاد راهی را دیدم که طی کرده بودیم…
توضیحات : رمان ستاره بازان اثری است از رومن گری که توسط مهدی نسرین به فارسی ترجمه شده.رومن گری این کتاب را نخست در سال ۱۹۶۱ به زبان انگلیسی و با عنوان The Talent Scout به معنی استعدادیاب چاپ کرده بود. بعدها خودش آن را به فرانسه ترجمه کرد و عنوان Les Mageurs d’Etoiles را بر آن گذاشته بود که معنای تحت الفظی اش می شود ستاره خواران.