توضیحات : سنگی بر گوری نام کتابی است از جلال آلاحمد. این کتاب کم حجم در شش فصل نوشته شدهاست. آلاحمد این کتاب را در سال ۱۳۴۲ به نگارش درآورد اما تا سال ۱۳۶۰ یعنی ۱۲ سال پس از مرگ اش منتشر نشد. ماجرای کتاب، تکگویی راوی است درباره این موضوع که خودش (جلال) و همسرش (سیمین دانشور) صاحب فرزند نمیشوند. کتاب با این جمله شروع میشود: « هر آدمی سنگی است بر گور پدرش » راوی ابتدا به توصیف شرایط زندگی خانوادگیاش میپردازد و سپس راههای مختلفی که برای فرزنددار شدن مطرح بوده را برمیشمارد و از تجربیات خود و همسرش در آزمودن برخی از این راهها میگوید؛ از آزمودن شیوههای پزشکی تا پیروی و اجرای برخی باورهای خرافی قدیمی و یا حتی قبول کردن سرپرستی کودکی یتیم. نثر کتاب نمونه خوبی از نثر ویژهٔ آلاحمد است؛ نثری روان و با جملات کوتاه، بدون هیچ گونه پیچیدگی و استفاده از آرایههای ادبی. در کنار نثر، ویژگی برجسته کتاب صراحت و صداقت نویسنده در بیان ماجراهای خصوصی و احساسات شخصی خود است. با توجه به این که جلال این کتاب را بر اساس زندگی حقیقی خود نوشتهاست، این صداقت اهمیت بیشتری پیدا میکند. در نهایت هیچ کدام از این راهها کارگر نمیشود. نویسنده با مقایسه خودش با دیگران به خود دلگرمی میدهد:تو زندگی میکنی که بنویسی، آنهای دیگر بیهیچ قصدی فقط زندگی میکنند. او پس از آن که برای آینده نتوانسته کاری کند، به سراغ گذشتهاش میرود و از اینکه نقطه پایان سلسلهای است که از ابتدای خلقت آدم آغاز شده و پس از پدرش به او رسیده، ابراز رضایت میکند: « من اگر بدانی چقدر خوشحالم از که آخرین سنگ مزار درگذشتگان خویشم ؟ »
توضیحات : دو روز بعدی ، چون به خاطر حال رعنا روزها بیرون نمی رفتیم ، سخت می گذشت ، ولی برعکس شب ها که کنار شومینه تا نیمه شب می نشستیم و از گذشته ها حرف میزدیم ، با شوخی های حسام و یاد آوری خاطرات بچگی هایمان ، که حالا شیرینی اش را بیش تر از هر زمانی احساس میکردیم ، با زوایای مختلفی از روح یکدیگر آشنا میشدیم که تا به آن روز برایمان پنهان بود ، مثلا من برای اولین بار آنجا شنیدم که زمانی حسام هم شعر می گفته و از رعنا برای تصحیح انها کمک می گرفته . رعنا به جای من گفت : قبلا هر بار چیزی در این مورد شنیده بودم و به شوخی بود و من هم شوخی بودن آن را باور کرده بودم و حالا شنیدن این حرف ان قدر برایم عجیب بود که حسام با اعتراض گفت : چیه ؟ چرا این جوری نگاه میکنی؟ – رعنا به جای من گفت: خب براش عجیبه حسام با لحنی بامزه گفت : چی ؟ قیافه من یا شعر گفتنم؟ و….
قسمتی از کتاب رمان برزخ اما بهشت نوشته نازی صفوی
توضیحات : شرلوک هولمز نام یک کاراگاه خصوصی و شخصیتی داستانی است که ( بر اساس داستانها ) در اواخر قرن ۱۹ و آغاز قرن ۲۰ فعالیت میکرده است. شخصیت داستانی شرلوک هولمز نخستین بار در سال ۱۸۸۷م توسط نویسنده و پزشک اسکاتلندی سر آرتور کانن دویل ساخته و پرداخته شد و در کتابها مطرح شد.نام او را در ترجمههای فارسی اغلب «شرلوک هولمز» یا «شرلوک هلمز» نوشتهاند. کریم امامی، مترجم برجسته و مترجم «ماجراهای شرلوک هولمز؛ کارآگاه خصوصی»، ضبط صحیح نام وی در زبان فارسی را «شِرلاک هومز» ذکر کردهاست.
توضیحات : پرده ها کنار می رود جسد جوشوا بر روی زمین افتاده ،( هم همه و سر وصدا ) جمعیتی که شامل یک نفر پزشک قانونی چند پلیس که یکی مشغول عکس گرفتن هستند بالای سر او ایستاده اند ؛ نوار زردی از سمت چپ صحنه تا امتداد سمت راست صحنه کشیده شده است . پس از چند لحظه از سمت راست صحنه کارآگاهی با بارانی بلند وارد صحنه می شود و پس از گفتگویی کوتاه با پزشک قانونی ( تماشچیان گفتگوی این دو نفر را نمی شنوند ) قدم زنان در حال خارج شدن از صحنه است در همین لحظه همه جمعیت بر روی صحنه سکوت می کنند و فقط کارآگاه ناگهان بر می گردد )
کارآگاه : ببخشید آقای دکتر گفتید علت مرگ چی بود .( داد می زند)
پزشک قانونی : ( با مکث ) خودکشی ……… خودکشی با دندان نیش !
( پرده ها بسته می شوند و موزیک آغاز می شود )
( پرده ها باز می شوند و موزیک هم چنان در حال پخش است )
توضیحات : بانکدار معروفی در لندن در عوض دادن وام سنگینی به یکی از افراد برجسته انگلستان، تاج الماس که از داراییهای ملی است را دریافت میکند. در اولین شب نگهداری این اثر با ارزش، اتفاق وحشتناکی تمام زندگی کاری و خانوادگی بانکدار را در معرض نابودی قرار میدهد. بانکدار نیمههای شب از خواب میپرد و پسرش را تاج در دست میبیند و …
توضیحات : باز که این اقا پسر قشنگ با نامه ی اعمالش آمد. ننه خیری ، این بنده خدا مامور است ، تقصیری ندارد و این جوری داشتم مثلا به مروج نیش و کنایه میزدم . ننه خیری اینها را که شنید گفت :
من اضافات و ترفیعات نمی فهمم یعنی چه ؟ مت تا حالا شنیده بودیم که مال مرده را تقویم می کنند اما ما
زنده را دیگر چرا ؟ من فقط بهش گفتم صبر کن تا شوهرم بیایید.
مروج حرفش را قطع کرد و گفت : شما یک حرف های دیگری هم زدید ننه خانم . خوب زدم که زدم ، قرآن خدا غلط می شود . حالاش هم می زنم . تو بگو آقا معلم ، تو که از یر و بالای ما خبر داری . و دوید و رفت و یک
نعلبکی کشمش و توت اورد گذاشت جلوی ما و دنبال کرد : خاک بر سر ماه جان کننده که قدر تو را ندانست . کاش خودم دختر داشتم برات عقد می کردم . درد وبلات بخورد توی سر نصرالله .
گزیده ای از کتاب داستان نفرین زمین اثر جلال آل احمد
توضیحات : داستان یک پسر در زمان مبارزات برای ملی شدن صنعت نفت / که در آخر داستان به زندان میافتذ – داستانیه که در جنوب میگذره. پسری خاطراتش را می گوید. فقیر است و کم کم به سمت فعالین کارگری آن زمان که همگی عضو حزب توده بودن گرایش پیدا میکنه. دستگیر میشه و … این رمان و همچنین دیگر رمانهای احمد محمود خواندنی هستند ، از ایشان درباره شروع جنگ و تأثیرات آن بر مردم عادی نیز کتاب بسیار خوبی به نام زمین سوخته سالها پیش منتشر شده است.
توضیحات : با اینکه تابستان خیلی وقت بود که شروع شده اما سرما هنوز بیداد می کرد . اغلب روزها خیابان ها یخ زده و شیشه ی ماشین ها و خانه ها بخار زده بود. هیچ کس در کشور بدرستی نمی دانست علت این مه ناگهانی چیست و چرا از بین نمی رود . تلوزیون و روزنامه ها محل انواع شایعات و جنجال ها بودند . برکناری ناگهانی نخست وزیر و سر کار آمدن نخست وزیر جدید نه تنها بر سر و سامان بخشیدن اوضاع کمک نمی کرد بلکه بر تشنج ها و کشته شدن ناگهانی و بدون علت مردم افزوده بود . مردم دیگر جرئت بیرون ماندن و یا به تفریح رفتن را نداشتند حتی خبر نگارهای روزنامه ها و کانال های تلوزیونی هم گاهاً از درون ماشین های گرم و نرمشان با وزیران و اعضای کابینه مصاحبه می کردند . شایعه شده وبود که عده ای از مردم بدون علت می افتند و می میرند یا اینکه تا م دت ها بی روح و هویت به نقطه ای خیره می شوند انگار که سالها با شادابی و سلامتی فاصله دارند . یکی از گزارشگران پر شور کانال شماره ۱ که پر جرئت ترین خبرنگار منطقه بود هر روز در خیابان ها پخش زنده داشت . دیگر مردم عادت کرده بودند که در خانه های امن و گرم و نرمش ان بشینند و پر بیننده ترین برنامه زنده یعنی برنامه کانال شماره ی ۱ را ببینند.
توضیحات : زنگ آخر به صدا در آمدو بچه ها دوان دوان از کلاسها بیرون آمدند تا هر چه زودتر از مدرسه خارجشوند .من و لیلا هم کیفهایمان را برداشتیم و راهی منزل شدیم .نیم روز بودو هوا نسبتا گرم مسیری که ما برای رسیدن به خانه انتخاب کرده بودیم یکی ازکوتاهترین و متنوعترین راهها بود چون که وجود بازارچه ای که تقریبا نیمیاز راه را بخود اختصاص داده بود سبب میشد خستگی راه را کمتر احساسکنیم.وجود مغازه های مختلف و رفت و آمد مردم سر و صدای اتومبیلهای در حالحرکت و داد وفریاد دست فروشها که هر کدام سعی داشتند جنس خود را به فروشبرسانند همیشه باعث تفریح ما میشد …
توضیحات : مشکل عمدهٔ آن درب بود. در یک پایپرکاپ، درب دو قطعهای است. یک ذوذنقهٔ عریض و پهن برای نیمهٔبالائی، با شیشهٔ مشبک بهعنوان یک پنجره و قطعهٔ دیگری برای نیمهٔ زیرین،پوشیده شده از روکش پارچهای زردرنگ درست همانند بقیهٔ هواپیما. نیمهٔپائینی به خوبی کار میکند. چرا که درست زمانی که قفلش باز میشود. یکراست به پائین فرو میافتد. وزنش را در همان مکان نگاه میدارد. اماضمیمهٔ بالائی بر پاشنهٔ بالا میچرخد و دستگیرهٔ کوچکی آنجا هست که خوبکار نمیکند و خلبان یا مسافر هنگام ورود و یا حین خروج از کابین خلبان …
توضیحات : اندوه ماه، داستان بلندی از آرش حجازی است که اولین بار در سال ۱۳۷۳ چاپ و در سال ۱۳۷۸ تجدید چاپ شد و بعد از آن سال ها نایاب بود و نویسنده مایل نبود آن را دوباره منتشر کند، چرا که آن را شخصی ترین نوشته اش می دانست و حتا تردید داشت آن را «داستان» بنامد. بعد از موفقیت رمان شاهدخت سرزمین ابدیت، پنج سال است که خوانندگان آن رمان به شکل های گوناگون به نویسنده و ناشر فشار می آورند که اندوه دوباره منتشر شود، که نتیجه اش اکنون در دستان شماست.